تبليغاتX
عاشقانه های من و فاطمه

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست...

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم...

مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟...

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟...

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی؟؟؟

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها

هدیه می دهم...

همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد...

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان

لحظه های بی کسی ام باشند...

نگاهت را از چشمم برندار... مرا از من نگیر...

هوای سرد اینجا را دوست ندارم...

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام......

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

میدونی خوشگل من دوست دارم

همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم

میدونی فقط تو رو دارم روی زمین

اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین

میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی

میدونم دوستم داری اشک منو در میاری

میدونی خوشگل من دوست دارم

همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم

میدونی فقط تو رو دارم روی زمین

اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین

میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی

میدونم دوستم داری اشک منو در میاری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:5 توسط غریبه |


 

 باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

 

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

 

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

 

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

 

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

 

یاد ارم, روز باران را

یاد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

***** 

بشنو از من, کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

 و باران من و تو درد و غم دارد

 

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ,عدل کم دارد

 ======================================================

ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

 

 

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالی آهسته نشاندم

 

 

گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست

تا مات شود زينهمه افسونگری و ناز

چون پيرهن سبز ببيند بتن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده ای باز

 

 

او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوی افشان به چه كار آيدم امشب

كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

 

 

او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را

اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس

او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

 

 

من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت

گفتم كه چسان حل كنی اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

ای زن، چه بگويم، كه شكستی دل ما را

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:56 توسط غریبه |


امروزبهترین روزای زندگیمه خانواده عشقم یعنی فاطمه اجازه دادن تاباخانواده ام بریم برای صحبت های نهایی

خیلی خوشحالم خداروشکرمیکنم ازهمه میخوام برای خوشبختی مادعاکنند.

  

پشت دیوار شب یه راهی داره
که می ره یه راست در خونه ی ستاره
چهار قدم از ور دل ما که رد شی
می بینی ماه شب چارده داره
خورشید خانومو ابروشو برمی داره خورشید خانومو ابروشو برمی داره

بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش

وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سر سروریتو سرت کن
چشماتو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من

قبله یعنی حلقه ی چشم مستت
ذریح اونه که دست بزنم به دستت
جای دخیل پامو ببند تو خونه‌ت
به جای مهر سرمو بزار رو شونه‌ت، سرمو بزار رو شونه‌ت                                                                                             ،سرمو بزار رو شونه‌ت،سرمو بزار رو شونه‌ت

بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش

وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن
تاج سر سروریتو سرت کن
چشماتو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من

قبله یعنی حلقه ی چشم مستت
ذریح اونه که دست بزنم به دستت
جای دخیل پامو ببند تو خونه‌ت
به جای مهر سرمو بزار رو شونه‌ت، سرمو بزار رو شونه‌ت،سرمو بزار رو شونه‌ت،سرمو بزار رو شونه‌ت

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:13 توسط غریبه |


منوبایه بوسه ببر تاستاره بمون یه لحظه نگام کن دوباره

 

توچشمای نازت یه دنیا امید منوبایه بوسه ببر تاسپیده

 

توبودی که عشق به قلبم سپردی منوتابه جشن شب وآینه بردی

 

 توکه باشی دنیا قشنگه همیشه دیگه حتی پروازبرام ساده میشه

 

منوبایه بوسه ببر تاستاره یه شب زیربارون صدام کن دوباره

 

بذار جون بگیرم ازحرم نفسهات طلوعی بپا کن با آتیش دستات 

 

هنوزعطرموهات توی خونه مونده

 

نگاهت منوتا به ابرا رسونده توهم زادنوری

 

به تودل سپردن چه اسون وسادس

 

کمک کن که ازعشق ترانه بسازم  

 

هزارباردیگه به تودل ببازم غمت روبدست فراموشی بسپار

 

بگونازنینم که خوابی یابیدار

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:2 توسط غریبه |


کی اشکاتوپاک می کنه شباکه غصه دار ی

 

               دست روموهات کی میکشه وقتی منونداری

 

شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره

 

               ازکی بهونه می گیری شبای بی ستاره

 

برگ ریزونـــــــای پاییز که چشم برات نشسته

 

           ازجلوپات جمع می کنه برگای سردوخسته

 

کی منتظرمی مونه حتی شبای یلدا

 

           تاخنده رولبـــــــــــــــــــــات بیاد شب برسه به فردا

 

کی ازسرود بارون قصــــــــه برات می سازه 

 

            ازعاشـــــــقی می خونه وقت یکه راه درازه

 

کی ازستاره بارون چشماشو هم می ذاره

       

   نکنه ســــــتاره ای بیاد یادتورو نیـــاره

 

کی اشــــکاتو پاک می کنه شبا که غصـــــه داری

 

           دست توموهات کی می کشه وقتی منونـــــــداری

 

شونه کی مرهم هق هقت می شه دوباره

 

                    ازکی بهونه می گیری شبای بی ستاره

 

برگ ریــــــزونای پاییز کی چشم برات نشسته

 

           ازجلوپــــــــــات جمع می کنه برگای سردوخســـته

 

کی منتظرمی مونه حتی شبای یلدا

 

           تاخنده رولبـــــــــــــــات بیاد شب برســـه به فردا

 

کی ازســـــــــــــــــــرود بارون قصه برات می سازه

 

            ازعاشــــــــــــــــــــــقی می خونه وقت یکه راه درازه

 

کی ازســـــــــــــــــتاره بارون چشماشو هم می ذاره

 

             نکنه ســــــــــــــــــــــــــتاره ای بیاد یادتـــــــــــــورو نیـــاره

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:1 توسط غریبه |



=======================================================

در انتظار مهربانی های چشمانند

============================================================

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:32 توسط غریبه |


ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم
اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را

                                      فروغ فرخزاد

==========================================

تو يعني گونه هاي غنچه اي را
به رسم مهرباني ناز كردن
تو يعني كوچه باغ آرزو را
به روي گام ياسي باز كردن
تو يعني وسعت معصوم دل را
به معناي شكفتن هديه دادن
تو يعني بوته اي از رازقي را
 ميان حجم گلداني نهادن
تو يعني جستجوي آبي عشق
 تو يعني فصل پاك پونه بودن
 تو يعني قصه شوق كبوتر
تو يعني لذت سبز شكفتن
تو يعني با تواضع راز دل را
به يك نيلوفر بي كينه گفتن
تو يعني وسعتي تا بي نهايت
تو يعني نغمه موزون باران
تو يعني تا ابد آيينه بودن
براي خاطر دلهاي ياران
تو يعني در حضور نيلي صبح
گلي را به بهار دل سپردن
 تو يعني ارغواني گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو يعني مثل شبنم عاشقانه
گلوي ياس ها را تازه كردن
تو يعني حجم روياي گلي را
 ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني پونه را زير باران
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني بي ريا چون ياس بودن
و يا به شهر شبنم ها رسيدن
تو يعني انتظار غنچه ها را
ميان شهر رويا خواب كردن
تو يعني غصه هاي زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب كردن
تو يعني در سحرگاهي طلايي
 به يك احساس تشنه آب دادن
تو يعني نسترن هاي وفا را
به رسم مهرباني تاب دادن
 تو يعني غربت يك اطلسي را
ز شوق آرزو سرشار كردن
تو يعني با طلوع آبي مهر
صبور و شوق آرزو سرشار كردن
تو را آن قدر در دل مي سرايم
كه دل يعني ترا زيبا سرودن
فداي تو شقايق احساس
 و روياي بي آغاز سرودن

=============================================

شب سردی است و من افسرده

 
راه دوری است و پايی خسته

 
تيرگی هست و چراغی مرده


 می كنم تنها از جاده عبور

 
 دور ماندند ز من آدمها


سايه ای از سر ديوار گذشت


غمی افزود مرا بر غم ها


فكر تاريكی و اين ويرانی


بی خبر آمد تا با دل من


قصه ها ساز كند پنهانی


نيست رنگی كه بگويد با من


اندكی صبر سحر نزديک است


هر دم اين بانگ برآرم از دل

 
وای اين شب چه قدر تاريک است


 خنده ای كو كه به دل انگيزم ؟


قطره ای كو كه به دريا ريزم ؟


صخره ای كو كه بدان آويزم ؟


مثل اين است كه شب نمناک است


ديگران را هم غم هست به دل


غم من ليک غمی غمناک است

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:23 توسط غریبه |


عشق تلخ

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل بیاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

 

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش، گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت، گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون تویی مخمور، خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا میشود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت، مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکوهی پاک بود

 

روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من ، عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما ... مرده بود

 

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او، یاد تو ، ما را بس است

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:8 توسط غریبه |


زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم

كه خورشيدش هميشه در حال غروب است

خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم

پنجره اش به روي انتظار باز مي شود

و پرده هايش از جنس فاصله هاست

ديوار هايش به رنگ سياه است و

نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده

 تنها همخانه و همسايه ام غم است

زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است،

هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است

وكليد خانه هم در دست اوست

مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره

و به  تماشاي انتظارمي نشينم

تا او مرا از اين قفس آزاد كند

كه كليد خانه ام در دستان اوست

 و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را

اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود

نام خانه ي من تنهاييست

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:5 توسط غریبه |


si tu  savais

Tu me manque déjà

et si tu lis a travers mes yeux,

mon coeur ,tu trouveras

tu verras combien il est malheureux,

combien il a peur,combien il a froid

de savoir que tu ne seras plus là,

que le jour va se lever

et que vide sera mon oreiller

si tu savais comme je voudrais pouvoir te garder

la toujours a mes côtés 

اگه میدونستی  که چقدر دلم برات تنگ شده

اگه از میان چشم هایم بخونی قلبم را

آن را می یابی

می بینی که چقدر ناراحت و بدبخته

چقدر ترسیده.......چقدر سردشه.......

اگه بدونی اونجا نمی مونی

و زودی میای پیشم

اگه میدونستی می خوام نگهت دارم

پیش خودم برای همیشه

  ======================================================

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:53 توسط غریبه |